سارا و ثنا جانسارا و ثنا جان، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره
محمدسبحان جانمحمدسبحان جان، تا این لحظه: 10 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره

♥دوقلوهای من سارا وثنا♥و داداش کوچولوشون محمدسبحان

یه شوک وحشتناک

1391/5/13 4:51
نویسنده : مامان مهدیه
1,133 بازدید
اشتراک گذاری

اواسط بهمن ماه بود که شما دو تا وروجکniniweblog.com20 هفته بودین و یه سری آزمایش انجام داده بودم برای سلامت شما.

جواب آزمایشو یه کم دیر گرفتم چون رفته بودم خونه آنا جووووووون.وقتی که برگشتم جواب رو با باباییniniweblog.comگرفتیم و رفتیم مطب خانوم دکترniniweblog.com.همینطوری نشسته بودمniniweblog.comو منتظر بودم ببینم خانوم دکترniniweblog.comچی میگه.

خانوم دکترniniweblog.comبا یه کم عصبانیتniniweblog.comبه من گفت خیلی دیر اومدی کجا بودی تا حالا؟بهش گفتم که رفته بودم مسافرت.اونم خیلی عصبانی شدniniweblog.comو بهم گفت میدونی چی تو آزمایش نوشته؟niniweblog.com

نوشته دوقلوهای شما سندروم داوون دارن یعنی مونگولیسم!!!niniweblog.com

واااااااااااااااای منو میگی نمیدونستم چیکار کنمniniweblog.com.حالم خیلی خراب بود.نه میتونستم گریه کنمniniweblog.comو نه میتونستم حرف بزنمniniweblog.com.

فقط به دکتر گفتم حالا چیکار کنم؟niniweblog.com

بهم گفت فقط یه راه دارهniniweblog.comباید بری اینجایی که میگم پیش یه دکتر دیگه.اون باید بگه آیا واقعا سندروم هستن یا نه!!niniweblog.com

از مطب دکتر که بیرون اومدم تا خود خونه تو راه داشتم گریه میکردم.niniweblog.comاشکام بند نمیومدniniweblog.com.بابایی همش دلداریم میداد میگفت هیچی نیست مطمئن باش.niniweblog.com

ولی من همینطور گریه میکردم.niniweblog.com

شب تا صبح همینطور بیدار بودیمniniweblog.comو دعا میخوندیمniniweblog.comبا باباییniniweblog.com.فردا 6 صبح رفتیم پیش اون دکتره که خانوم دکتر گفته بود.

از کیسه آب دوتا تون نمونه گرفتن و گفتن بعد از سه روز جواب آزمایش آماده میشه که من و باباییniniweblog.com تو اون ٣ روز خیلی نگرانتون بودیم

خلاصه بعد از ٣ روز جواب اماده شد و بردیم به خانوم دکترniniweblog.com نشون دادیمniniweblog.comو گفت نه دوقلوهاniniweblog.comسالم سالمنniniweblog.com.

انقدر خوشحال شدم که حد نداشت داشتم بال در میاوردمniniweblog.com

 

ولی بعدش کیسه آب سارا خانوم niniweblog.comیه کمی سوراخ شده بود و داشت آبش کم میشدniniweblog.comکه خیلی خطرناک بود

 

خانوم دکتر niniweblog.comبهم گفت باید تا یک ماه استراحت کنیniniweblog.comکه منم اومدم خونه مامان بزرگ ١ ماه کامل همش خوابیدمniniweblog.comنباید هیچ کاری میکردم

 

تا اینکه خداروشکر تو اون یک ماه استراحت کیسه آب سارا خانوم هم درست شدniniweblog.comniniweblog.com

ولی بعد از اون یک ماه مامانی دیابت بارداری گرفته بودniniweblog.comو خیلی سختی کشید تا دیابتشو درست کنه

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

معصومه
21 آبان 91 10:01
آخی چقدر سخت گذشته بارداریت اما عوضش دوتا نی نی خوشگل داری


اره خدایی خیلی سختی کشیدم
مامان حسین جون
19 آذر 91 10:37
واای عزیزم تو هم که مثل من چقدر سختی کشیدی از حاملگیت این پستتو که خوندم خاطرات سخت بارداریم یادم اومد واشکام ریخت خدا روشکر که نازدونه هات سالمن ایشالله که خدا براتون نگهشون داره خوشحال میشم یه سری بهم بزنی


آره واقعا خیلی بهم سخت گذشت ممنون از همدردیتون عزیزم